اهنگ هوش مصنوعی هایده یکم حوصله کن
متن اهنگ هوش مصنوعی هایده یکم حوصله کن
نمیشه ازت دل کند
تو که از همه عالم و آدم سری
یه جوری بهم وصلی
که به خاطرت از همه کندم سریع
نمی دونی با حرفات
منو میکنی تو قلبت بستری
شدی مسکن دردام
با این حال خرابم راه اومدی
سر تو یه چند وقته
نمیدم به کسی دیگه رو الکی
بزن از اون حرفا که
لِمه این دله عاشقو خوب بلدی
تو شدی مثه خون تو رگام حاکم قلبم نور شبام
شدی بارونه دلخوشیام نم نمه عشقت حال و هوام
تو شبیت دیگه نیست رو زمین خاکی و ساده و چفت همیم
تو یه تیکه قلب منی نمیشه از دلم دل بکنی
آخه تو همه دار و نداره منی
یکم حوصله کن بکن امشبو صبح
من که پیشه توام روی من نکنی در قلبتو قفل
قدم بزنیم توی خاطره هایی که ساختی برام
نمی تونه کسی بگیره تورو از من اشک به چشات
نمیزارم که بیاد
جان دل به کدامین جهان ببرمت به کدامین ساخته خدای کهکشانها ببرمت به کدامین هفت آسمان ببرمت به کدامین شهاب سنگها سوار کنم به کدامین صحرا ببرمت به کدامین چشمه ساران خدای مهربان ببرمت به کدامین اقیانوسها ببرمت همه جهان به نام خداوند بخشنده مهربان زیباست مونس روح روانم مهراوه شریفینیا خوشگل علی ممنونم دل زیبایت را به نامم زدی تو را به هزاره شقایق های دماوند به سرخی لبانت به دیوانگی دل به نامت به همسری دل به ذات درونی من بخشیده شدی ای دختر سی دی فروش که پشت شیشه شکسته سی دی به دست که نگاران بودم که هنگام بر گشت دستت را نبری دل داده علی شکری منقاری همیشه بر بلندای جهان نامت را بر سنگ نوشته ای ثبت میکنم که آنجا سنگ مزارم به نوشته نامم که مهربانم به عاشقی او جان فدا شدم مهراوه زیبای من به ساحل دریا فریاد زدم که ساحل ایستاده به نامت معنایی ندارد دریایی بدونه ساحل کنار ساحل نشسته بودم تابستان بود غروب آفتاب به زیبایی غریبانه سر بر زانوی خویش نظارهگر این غروب ساحل خورشید که دیوانگی مرا مرحم میداد بعد مدتی در چند متری من دیدم یه مادر و دو دخترش رو فرشی پهن کردن وسیله های گذاشته در فلاکسی چای داشتند چای ریخته بودن دختر بزرگتر خانواده دید پسری نشسته به غروب آفتاب نگاه میکند و معلوم است غمی دارد دختره یه استکان چای ریخته و برایم آورده بود منم آنچنان به خاطرات تلخ گذشته رفته بودم که نگو بعد اومد کنارم چای تارف کرد منم متوجه نبودم آقا پسر آقا پسر برات چای آوردم منم یکه خوردم این دیگه کیه یک دفعه به صورتش نگاه کردم حالم عوض شده بود همونی که تو خواب دیدم موهای طلایی وچشمانی روشن صورتی زیبا به چشماش خیره شدم دختره ترسید نکنه منظوری به من داره منم یک دفعه به خودم آمدم معذرت خواستم چای از دستانش گرفتم دیدم به دستانم لمسی کرده شوکه شدم و بلند شد و منم تشکر کردم رفت پیش خواهر و مادرش و منم مشغول چای و نگاه به غروب خورشید دختره بزرگ به مادرش میگه مادر میخواهم تن به آب بزنم خواهر کوچکتر یکمی میترسید مادر گفت زیاد جلو نروید دریا خطرناک هست خواهر بزرگ خواهر کوچکتر به آب زدن دختره نمیترسید خواهر کوچکتر به اون گفت زیاد جلو نرو خواهر بزرگ همینطور جلو میرفت بعد مدتی من به گوشم صدای کمک کنید کمک کنید مادر جیغ شیون خواهره کوچیک سرو صدا میکرد دیدم چه شده مادره صدام زد برو تورو خدا کمکش کن دختر منه همونی برات چای آورد شوکه شدم گفتم کجاست خواهر کوچکتر به چند متری اون بود دید زیاد گود هست نمیتونه منم همینطور عجولانه با لباس پریدم تو آب و چند متری رفتم و شیرجه زدن رفتم زیر آب چرخیدم زیر آب پیدا نکردم نفس کم آوردم آمدم یک نفسی دیگه دوباره رفتم کمی جلو تر دیدم موهای طلایی آن توسط غروب خورشید نور میگیره از لابه لایه موهایش دیدم اونو مثل شاه پریها دو دستان باز واهسته به زیر آب میرود مثل رقص روی استک روی یخ بود منم آنچنان به سوی آن به نزدیکی آن رسیدم دیدم گردنبندی دور گردنش هست وپلاکی وسط آن که اسمم نوشته بود من گفتم شاید کسی باشد او را به بغلم گرفتم ودستانش را دور گردنم قفل کردم و به سطح آب آوردم و مادر خواهرش به سر و صورت خود جوان زنده اش کن گفتم تای جای دستم بر میآید برایش انجام میدهم قفسه سینه را فشار دادم دیدم نشد دوپایش به سمت بالا از پشت تا به قفسه سینه فشار بیاید دیدم نشد خسته شدم گفتم خدایا تورا به عرش کبریایی تو دختره جوان است کمکش کن دیدم تنها راه را امتحان کنم چون آب خورده از راه ریه پر آب شد منم لبانم را با لبانش چسباندم و تنفس دادم چند باری انجام دادم باز دیدم نشد کنار مادر و خواهرش به گریه افتادم گفتم خدایا تورا به فاطمه زهرا علیهالسلام به جوانیش رحم کن قطرات اشکام همینطور می ریخت دیدم دستانش که قطرات اشک به پایین میریخت لرزهای دستانش را دیدم دوبار به قفسه سینه را فشار دادم ولبانم را به لبانش و تنفس دادم دیدم سرفه کرد و آب از دهن خارج شد مادره خواهر خوشحال شدند دیدم چشمانش را باز کرد چشمش به چشمم افتاد گفت چی شد گفتم غرق شدی واب درت آوردم مادره گفت جانت را نجات داد بعد مونسم به مادرش گفت مادر میشه ما را تنها بگذاری مادر گفت با این جوان چیکار داری گفت برو بعد بهت میگم مادره گفت همون جونه گفت برید بهتون میگم دیدم مهراوه من اشک از چشمانش جاری شد گفت نامرد چای برات آوردم منو نشناختی گفتم نه به خدا سوگند گفت نامرد دیوانه من من آنقدر غریبه شدم گفتم چیه مگه گفت من مهراوه نیستم گفتم زنجیر گردنت اسم منه گفت تو مونس من مگه نیستی گفتم به خدا نشناختم دیگه اشکام به چشمام راه نمیدادند گفتم الان چه موقع اشکه اشکها دور شین بزارید مونس قلبم را خوب ببینم دستانم را باز کردم مهراوه شریفینیا را بغل گرفتم گفتم عزیزم گریه نکن گریه منو هم بیشتر نکن حالا تو بغل منی چته گفت این چند ساله همه جور غم قصه را دیدم گفتم به خدا منم به یادتت بودم دیدم از اول قصه در تراز عشق دیدمت تا به الان به یادتت بودم گفتم حالا گذشته ها گذشته به فکر آینده باش سر بروی سینه من وتنت را چسبانده تا گرمای تنم را به تو بدهم و گرمای وجودم را آنگونه که به گرمای تنت شود و دیوانه وار نگاهی به چشمان تو دیدم رنگ چشم به مست عشق کشیده سرمه عارفانه و عاشقانه به تاریکی شب که گرمای تنم اضافه شد در استتار غروبانه که توری عشق کشیده شد اولین لبخندی که بر لبانت به زیبایی گل رز قرمز که اخرای وجود ندای بلند به گرفتن دستانم فشار دهید که صدای بر فشار دندان که بیرون درز نکند که عرشیان شنیده که دختری میخواد قلب عارفانه عشق را در شکم بپروراند تا فرشتگان ندای آسمانی دهند که خدایا دختری مادر شد .امین یا ربلعالمین عزیزم مهراوه شریفینیا دوستت دارم ای طوفان عاشقانه علی شکری منقاری که همیشه بخت ما بلند بر بلندی قلعه های دنیا باشد و همیشه سپید بخت شویم . نازنین قلب من مهراوه که همه جان تن علی هستی .امین یا ربلعالمین.
دیدگاه دید آگاه مگه مهم؟
یا باب الحواعج
یا خــــــــــــــــــــدا
استغفرالله…😳😳🙄🙄